غدير

كاروان درحركت بود خورشيد تقريبا تا وسط آسمان  بالا آمده بود هوا گرم بود كاروان ها به يك شاهراه  بزرگ نزديك مي شدند ...

ناگهان از جلوي جمعيت هم همه اي فراگير شد صدايي به گوش مي رسيد و جمعيت را به توقف دعوت مي كرد

چه شده ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ اين صداي كيست ؟...

آنها  از كشورهاي مختلف به آنجا آمده بودند  وتازه  مراسم حج  و زيارت خانه خدا  را به پايان رسانده و به خانه بازمي گشتند...

 بله آن صدا صداي پيامبر مسلمانان حضرت محمد صلي الله عليه وآله  بود . چيزي نگذشت كه جمعيت از  حركت  باز ايستاد آن عده هم كه

جلوتررفته بودند به دستور پيامبر به عقب ازگشتند ساير  حاجيان نيز كه عقب مانده بودند خودشان رابه آنجا رساندند زيرا رهبر آنها

آخرين فرستاده  خدا پيام بسيار مهمي  را مي بايست به آنها ابلاغ كند

 ( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان  الله لايهدي القوم  الكافرين  مائده/67)

 آنها نماينده مسلمان ها درسراسر عالم بودند و اينجا ايستگاه  فراغ مسافران ؛ از اينرو غدير خم را به عنوان بهترين مكان براي ابلاغ پيام الهي

مناسب ديد . حضرت آغاز به سخن گفتن نمود دستور داد  جهاز هاي شتر را برهم سوار كردند علي عليه السلام را  بالا برد

آيا او رامي شناسيد ؟ آري او پسر عمت دامادت يگانه فداكارت و.... مگرمي شود كسي او رانشناسد؟؟!

سپس ادامه داد من كنت مولاه فهذا علي مولاه هركس من مولا و رهبر و سرپرست اويم و هركس مرا دوست دارد و..... بايد همين  نگرش را هم نسبت به علي عليه السلام داشته باشد .او جانشين من است و اين آخرين حج من است  حضرت مردم را خبر داد كه بزودي از جمع آنان خواهد رفت و آها را با علي تنها خواهد  گذاشت (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا؛ مائده/3)    

  
نویسنده : saeed shams ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱
تگ ها :